عكس غدير

در زمينهي حضرت ولی عصر (ارواحنا له الفداه)
«غدير در بلنداي تاريخ»
چهارده قرن است که غدير بر بلندترين قله تاريخ می درخشد.
چهارده قرن از حيات پر برکت غدير می گذرد،
چهارده قرن از ساعتی می گذرد که پيامبر عزيز با صدای ملکوتيش خبرِ خوش ِ غدير را برای مردم آورد.
چهارده قرن از روزگار امامانی گذشته که نام علی عليه السلام را با غدير زنده نگه داشتند.
چهارده قرن است که پرونده پر افتخار غدير پايه های استوار آن را به جهانيان می نماياند.
چهارده قرن است که غدير را دعا می کنيم و به زيارت صاحب غدير می رويم.
چهارده قرن است که غدير را عيد می گيريم و با دوستان غدير شيرينی اين روز را به جشن می نشينيم.
آغاز پانزدهمين قرنی است که دفتر غدير ورق می خورد و هر روز خاطرهای از آن ولايت علوی را در خود ثبت می کند.
ای خدای قدير!
خورشيد بلند غدير را تا هميشه ی روزگار در کرانه اقيانوس اسلام ، چراغ راه اهل بهشت قرار ده و نام آن را جهانی فرما.
ای صاحب اختيار هستی!
چشمانمان ، منتظر « موعود غدير » است تا با ظهورش حضور غدير را جشن بگيريم و نام علی (ع) را نقش آسمان نماييم.
به اميد آن روز . . .
« امام مهدي (ع) در غدير»
گفت پيغمبر اگر کوبي دري عاقبت زان در برون آيد سري
آنقدر در مي زنم اين خانه را تا ببينم روي صاحبخانه را

پيامبر اکرم در روز غدير براي دوازده راهنما از مردم بيعت گرفتند. پس از غدير، وقتي مردم، امام زمان خود را تنها گذاشتند، حال و روزشان همان شد که صديقه کبري فاطمه زهرا سلام ا... عليها پيش بيني نمود: « شتري را به طمع شيرش غصب کرديد که از آن جز چرک و خون بدست نمي آوريد. »
ما نيز بايد در نحوه ارتباط خود با امام زمان خويش تجديد نظر کنيم. يادمان باشد که امام زمان ما، آخرين راهنما و پيشواي غدير است که در ميان ما زندگي مي کند. برخلاف آنچه که تصور مي شود؛ غيبت او به معناي عدم حضور او نيست بلکه به معناي عدم شناخت او است. پيام غدير بشارتمان داد که مولايمان زنده و حاضر است. پس ما در مسائل گوناگون زندگي به آن پيشوا و پدر زنده و مهربان مراجعه کنيم. بايد انتظار او را بکشيم و دعاگوي او باشيم. و با دعوت مردم به سمت آن پدر مهربان، زمينه ظهورش را فراهم کنيم.
خدا سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي دهد مگر آنکه خودشان بخواهند و تغييررا از خود شروع کنند. ما نيز اگر دنيايي مالامال از سعادت و عدالت مي خواهيم، بايد به سوي خدا برويم و آمدن آن منجي بزرگ را که همه پيامبران و شخصيت هاي ممتاز تاريخ، بشارت او را داده، و موعود غدير است، از خدا بخواهيم. و ظهور آن بزرگوار را که گشايش تمام مصائب بشري است، در راس همه حاجات خود قرار دهيم.
در اين گفتار آخر، ما نيز خود را در کنار پيامبر ببينيم و پيام هاي او را در روز غدير پذيرا باشيم و با يگانه وارث غدير بيعت کنيم و بگوييم:
ما نيز شنيديم و اطاعت مي کنيم و خشنوديم و سر تسليم فرود مي آوريم. با قلب ها و جان ها و زبان ها و دست هايمان با تو اي صاحب الزمان بيعت مي کنيم و دوستدار تو هستيم و هر طور که بتوانيم شما را نصرت و ياري مي دهيم و هميشه فرج شما را در راس حوائج خود قرار مي دهيم.
به اميد آغاز عصر طلايي ظهور موعود غدير ...
تمام هستي
بهتر از يـاد تـو در عـالم نـباشـد يـار من
از تو ممنونم كه هستي هر كجا غمخوار من
تـا گـره افـتد بـه كـارم مي بـرم نام تو را
ميگـشايـد نـام دلـجويَت گـره از كـار من
تـا دل غمديدهام از قـيـد غـم گـردد رها
پـا بـنـه يك لحظه هم بـر ديدة خونبار من
تـا دو چـشم مـن شود روشن بروي ماه تو
لطف كـن دستي بكش بـر ديـدگان تار من
اي تـو در دنـيـا تـمام هستي و در آخـرت
كـوثـر و طـوبـي و بـاغ جَـنّت و اَنـهـار من
اي مُغيثِ شيعيان يـا مـهدي صاحب زمان
رحـم كن يا بن الحسن بر اين دل بيمار من
حمامي
(تشرف ابو راجح حمامي)
پيغام رسان دربار خبر تازهاي براي حاكم آورده بود. او با عرض احترام و ادب نزد حاكم رفت و با چرب زباني شروع به صحبت نمود:
« جانم به فدايت اي حاكم بزرگ حلّه، مرجان صغير! امروز، خبر تازه و گرمي را براي شما آوردهام. تازگي شخصي پيدا شده كه دشمنان علي را دشمن، و دوستان علي را دوست ميدارد و نسبت به آنان اظهار محبت ميكند. اين فرد كافر كه دوستدار علي و خاندان اوست، در حمامي نزديك ميدان ربيع كار ميكند. »
حاكم پس از شنيدن اين خبر، دستش را بر چانهي خويش گرفته و اندكي در فكر فرو رفت. گويي به كارهاي خود ميانديشيد: آزار و اذيت شيعيان، قتل عام محبان علي و زنداني كردن آنها.
اما از اين ميان باز هم يكي به خود جرأت داده بود كه به طور آشكارا دشمني با دشمنان علي و دوستي با دوستان علي را اظهار كند. او بايد فكر جديدي ميكرد.
صورتش را به طرف وزير چرخاند. نگاهي به چهرهاش كرد و با صدايي بلند و وحشتناك گفت: « دستور بده حمامي را سريعاً اينجا حاضر كنند، ميخواهم كاري كنم كه در تاريخ حلّه ثبت شود، كاري كه هيچ كس تا به حال انجام نداده است. »
لرزه بر دل افراد حاضر افتاد. هر يك با خود فكر ميكرد كه حاكم چه چيزي در سر دارد؟ چه كاري ميخواهد انجام دهد؟
وزير به سربازان دستور داد حمامي را پيدا كرده و او را به دربار بياورند. حمامي حاضر شد. حالتي بسيار عجيب داشت. او در مقابل صغير كه لرزه بر تن هر شيعهاي ميانداخت، ايستاده بود اما هيچ گونه ترسي در او يافت نميشد.
حاكم صورتش را بالا آورد؛ لبخندي زد و با حالت تمسخر پرسيد: اي پيرمرد، نامت چيست؟
حمامي با صدايي رسا گفت: نام من ابو راجح است اما در محلّه، مرا ابوراجح حمامي نيز ميگويند.
حاكم گفت: آيا از اين كه در مقابلم ايستادهاي هراسي نداري؟
ابوراجح گفت: خير، من جرمي انجام ندادهام كه از شما بترسم. من تنها از خداوند عظيم ميترسم.
حاكم گفت: چه قدر با جسارت سخن ميگويي! لازم است بدانيد از نظر من دوست داشتن علي بزرگترين جرم است.
ابوراجح هيچ پاسخي نداد گويي به زمانهاي قبل ميانديشيد؛ روز غدير، روز تكميل شدن دين، روز اتمام حجت، روزي كه پيامبر اميرالمؤمنين را به عنوان سرپرست مردم معرفي كرد، اما آن همه توضيحات پيامبر چه شده بود...؟
او در فكر فرو رفته بود كه با صداي حاكم به خود آمد: اي پيرمرد! قصد دارم كاري بكنم كه در حلّه كسي پيدا نشود تا از خوبي علي گويد.
حاكم با چشمانش اشارهاي به سربازان كرد. ناگهان تعداد زيادي سرباز به ابوراجح حمله كردند. هر يك با چوبي كه در دست داشتند بر بدن ابوراجح ميكوبيدند. يكي چوبش را بالا برده و چنان بر دهان ابوراجح كوبيد كه تمام دندانهايش ريخت. ديگري بينياش را شكست. بعدي فكش را خورد كرد. سربازان چنان او را زدند كه بي حال بر زمين افتاد.
تمام كارهاي آنان از پيش معلوم بود. حاكم به يكي از سربازانش اشارهاي داد يعني كارتان را ادامه دهيد. سرباز زبان حمامي را بيرون كشيد و با زنجير آهني آن را بست. بينياش را سوراخ كرده و ريسماني را از سوراخ گذراند. ريسمان را گرفتند و ابوراجح را با آن در سراسر شهر كشيدند. بدنش سراسر خوني شده بود. در صورتش چيزي جز جراحت و كثيفي نميديدي. حتي توان نگاه كردن و گوش كردن هم نداشت. اما سربازان بي رحم از كار خود دست بر نميداشتند. آنان دست و پايش را گرفته بودند و به شدت به ديوار ميكوبيدند.
ابوراجح را نزد حاكم برده و او را با كمر به زمين كوبيدند. حاكم با ديدن او خوشحال شد. لبخندي زد و گفت: همين الان او را ببريد و گردن بزنيد.
سربازان گفتند: آقاي ما! اين كه پيرمردي بيش نيست. ما آنقدر او را زدهايم كه تا امشب هم زنده نخواهد ماند. خود را به خون او آلوده نكن و بگذار خودش بميرد.
حاكم گفت: آري، او نهايتاً تا امشب ميميرد؛ او را رها كنيد تا خودش بميرد.
خانوادهي ابوراجح آمدند و او را بردند. همه دور او جمع شده بودند و گريه ميكردند. فرزندش، محمد، در حالي كه به اشك از چشمانش جاري بودگفت: الان شب شده. پدرم تا فردا خواهد مُرد. بايد و را در اتاقي تنها بگذاريم تا لحظات آخر عمرش همراه آرامش باشد. او را در اتاقي گذاشتند و خود به اتاق ديگري رفتند.
خبر ابوراجح در تمام شهر پيچيده بود. صبح آن روز مردم درِ خانهي او جمع شده بودند تا جسدش را ببرند. محمد به سوي اتاق پدر رفت تا نازهاش را بردارد. هنگامي كه نزديك در اتاق رسيد صدايي از داخل شنيد. با تعجب از سوراخ در اتاق نگاهي به داخل انداخت، ناگهان بيهوش بر زمين افتاد. افراد خانواده به سمتش دويدند تا ببينند چه اتفاقي افتاده است. در را كه باز كردند ديدند ابوراجح با بدني سالم، قامتي استوار و صورتي نوراني و جوان در حال خواندن نماز است. از شدت تعجب رنگ از صورتشان پريد. نميدانستند خوابند يا بيدار!
ناگهان صداي احمد، برادر ابو راجح، از شدت خوشحالي بلند شد. او فرياد بلندي كشيد و به سوي كوچه دويد. مردم كه منتظر بردن جسد ابوراجح بودند به سوي خانه دويدند. با ديدن ابوراجح متحير ماندند. زبان همگي بند شده بود، هيچ كس سخن نميگفت.
نماز ابوراجح تمام شد. رو به جمعيت نمود و در حالي كه اشك در ديدههايش حلقه زده بود، با صدايي نازك گفت: « سلام عليكم »
سپس سرش را بر زانو گذاشت و شروع به گريه كرد. محمد كه به هوش آمده بود، به سوي پدر دويد و او را در آغوش گرفت. او با بي قراري گفت: پدر چه شده؟ جريان چيست؟ ماجرا از چه قرار است؟ همه ساكن مانده بودند و در انتظار پاسخ ابوراجح بودند.
ابوراجح اشكهاي روي چشمانش را پاك كرد. او در حالي كه به چهرهي همهي افراد مينگريست شروع به صحبت نمود:
هنگامي كه مرا در اتاق گذاشتيد در دلم غوغا شده بود. شدت درد، صبر را از من ميربود. ديگر طاقت نداشتم و در انتظار آمدن مرگ بودم. ميخواستم با خدا مناجات كنم اما زباني برايم نمانده بود. با قلب با خدا مناجات نمودم و به امام عصر متمسك شدم: «سلام بر تو باد اي فرزند رسول خدا! سلام بر تو باد يا صاحب الزمان! من تمام عمرم براي جدّت اميرالمؤمنين (ع) تبليغ نمودم. تمام عمرم براي تعجيل در فرج شما دعا كردم. من هميشه گداي تو و نيازمند تو بودهام، اما امشب به شدت محتاجم. درد صبرم را بريده و رنج طاقتم را قطع كرده است. اي آقا و اي مولايم! به فريادم برس... . »
اندكي مناجات كردم اما هيچ فايده اي نداشت. ديگر مأيوس شده بودم. نيمه شب در حالي كه چشمانم روي هم رفته بود از شدت نوري كه بر من ميتابيد بيدار شدم. با زحمت به اطراف نگاه كردم. مردي را ديدم كه بالا سرم ايستاده است و با مهرباني بر من نگاه ميكند. دستش را نزديك آورد و بر بدنم ماليد. همين كه دستش را بر من كشيد وضعيتم دگرگون شد. دندانهاي ريخته شدهام برگشت، زخمهايم شفا يافت و جراحتهايم خوب شد.
اين عمل عجيبترين چيزي بود كه ميديدم. قلبم به شدت ميزد. مات و متحير مانده بودم. نميدانستم اين مرد كيست و از كجا آمده است! بر چهرهاش نگاه كردم تا شايد او را بشناسم؛ اما هرگز قامتي به اين استواري، صورتي به اين زيبايي، چشماني به اين مهرباني و لبهايي به اين شكوفايي نديده بودم.
در فكر فرو رفته بودم كه با صداي آن مرد به خود آمدم:
« بيرون برو و براي خانوادهات كار كن. به تحقيق كه حق تعالي به تو عافيت عطا كرد. »
همين كه اين جمله را گفت، از نظرم غايب شد. شگفتزده شدم: « او كه همين الان اينجا بود؛ پس چگونه رفت؟! از كجا خارج شد؟! »
ناگهان لرزه وجودم را در بر گرفت. شانههايم ميلرزيد. دندانهايم به هم ميخوردند. پاهايم سست شده بود. ميترسيدم ديگر او را نبينم. سريعاً از جا برخواستم و در را باز كردم. به اين سو آن سو دويدم. همه جا را به دقت نگاه كردم اما چيزي نديدم. به سوي كوچه دويدم اما هرجا را كه نگاه ميكردم جز تاريكي چيزي نبود. اين همه مدت در كنارم بود اما نميدانستم. او را از دست داده بودم. آري حضرت صاحب الزمان رفته بود.
1. باريافتگان، ص58، نوشتهي عبدالحسين طالعي
« صله ارحام »
انسان زماني مي تواند از خطرات و آسيبهاي زمانه در امان باشد که در متن جامعه زندگي کند و با همنوعان خود حشر و نشر داشته باشد.
زندگي در حاشيه، بريدن از ديگران و خو کردن به زندگي فردي، هميشه متضمن خطرات فراواني است، از همين رو سفارش همه عقلا، دانايان و حکيمان اين بوده که انسان ها هر روز بيش از گذشته بر ارتباطات بين يکديگر بيافزايند و به يکديگر نزديک شوند، اصولاً داشتن روابط صميمانه با اطرافيان و معاشرت کريمانه با آنان از خصايل و ويژگي هاي يک انسان معتدل و برخوردار از خلق و خوي پيغمبري است.
چرا که انبياء با وجود تمام حشمت، هيبت و عظمتي که داشتند از همنشيني و مجالست با مردمان غافل نمي شدند و يکي از اصول آن بزرگواران مؤانست و ملاطفت با مردمان بوده است.
اين همه سفارش اسلام و آيات کريمه قرآن بر ((صله رحم)) و نزديکي به خويشان، هرچند دلايل فردي و اجتماعي فراوان دارد، ولي بدون شک يکي از دلايل آن همين تنها ماندن در هنگام خطرها و مصائب است.
آري، صله رحم و پيوستن به خويشاوندان مهمترين و بارزترين نمونه زندگي کردن در متن به شمار مي آيد که لازم است بيش از گذشته مورد توجه و عنايت ما قرار گيرد. در روايات بسياري از اهل بيت عليهم السلام به ارزش والاي اين عمل انساني و اسلامي عنايت شده که پاره اي از آنها را نقل مي نمائيم:
از امام صادق (ع) روايت شده است که فرمود:
((صله رحم حساب روز قيامت را آسان مي کند و صله رحم است که عمر را طولاني و انسان را از بديها، حفاظت مي نمايد)). (1)
همان طور که ملاحظه شد امام يکي از فوايد صله رحم را محافظت از بديها معرفي مي کند و اين يعني تنها نماندن در خطرات و حفظ خويش از مهالک.
از امام باقر (ع) روايت شده است که:
((صله رحم)) اخلاق را نيکو و دست را گشاده مي کند، روزي را وسعت مي دهد و اجل را به تأخير مي افکند. (2)
پيامبر گرامي اسلام (ص) مي فرمايد:
((وصيت مي کنم حاضرين امت خود، غايبين ايشان و کساني را که در پشت پدران و رحم مادران هستند تا روز قيامت که صله رحم به جاي آورند، اگر چه دوري ميان ايشان به اندازه يک سال باشد. همانا که اين جزء دين است)) (3)
پي نوشت ها :
1 و 2 و 3 ـ معراج السعادة، ملا احمد نراقي، ص 405 .
باغبان
هوا تاريك شده بود. همهي افراد قافله نگران بودند. يكي گفت: حالا چه كنيم؟ اگر از مدينه و مكه بازگشتيم، جواب زن و بچهاش را چه دهيم؟ يكي ديگر گفت: اگر ما تند نميرفتيم، سيد احمد عقب نميماند. ديگري گفت: اگر سيد گرفتار راهزنهاي جاده نشده باشد، حتماً تا الان گرگهاي گرسنه حسابش را رسيدهاند.
كاروان براي نماز صبح ايستاد. همگي وضو گرفتند و نماز را به جماعت خواندند. بعد از اتمام نماز، ناگهان صداي نالهاي بلند شد. چشمها به سوي صاحب ناله خيره گشت. همه تعجب كرده بودند! سيد احمد!؟ آن هم در اين موقع كه كاروان چند كيلومتر از او دور شده بود! اين غير ممكن بود! اما واقعيت داشت!
همگي دور سيد حلقه زدند و از او خواستند تا شرح ماجرا را بگويد. او آرام آرام شروع به سخن نمود:
وقتي بارش برف، شديد شد من از قافله عقب ماندم. هر كاري ميكردم كه اسب را تند برانم نميتوانستم. لحظه به لحظه فاصلهي من با شما بيشتر ميشد تا جايي كه ديگر هيچ يك از شما را نميديدم. حيرت زده و درمانده شده بودم. وحشت سراسر وجودم را در بر گرفته بود. هيچ راهي برايم باقي نمانده بود. شروع كردم با خدا حرف زدن. به پيامبر متوسل شدم و گفتم: «آقا زائرت را نا اميد مكن»
بعد يادم آمد كه اگر گم شدگان ميخواهند امام زمان را به ياري بخوانند، او را با لقب « ابا صالح » صدا بزنند. امام زمانم را صدا زدم. با او درد و دل كردم. با لقب ابا صالح اشك از گونههايم جاري ميشد. از جا برخاستم و كمي به جلو حركت كردم. به اطراف نگاهي انداختم. ناگهان باغي در جلويم ظاهر شد. با خود گفتم: «شايد در اين باغ باغبان يا سرايداري باشد تا بتوانم شب را در آنجا پناه ببرم» با خوشحالي وارد باغ شدم. مردي را ديدم كه بيل در دست گرفته بود و آرام به شاخههاي درخت ميزد. چهرهي گشاده و چشمان نافذش اضطرابم را شست، آرامشي عجيب سراسر وجودم را در بر گرفت. سلام كرد. پرسيد: «اين جا چه ميكني؟»
بي اختيار به گريه افتادم: «ميترسيدم در اين بيابان بلايي به سرم بياييد، تو را به خدا كمكم كنيد.»
با اطمينان پاسخ داد: «اين كه چارهاش آسان است. نماز شب بخوان تا راه را پيدا كني.»
ابتدا فكر كردم شوخي ميكند، اما جدّيت از كلام و صورتش ميباريد. او طوري صحبت ميكرد كه جاي چون و چرا باقي نميگذاشت.
سجدهي خود را پهن كردم و شروع به خواندن نماز شب كردم. اصلاً احساس غربت و تنهايي نميكردم. احساس ميكردم كه در جايي بهتر از خانهي خود قرار دارم.
وقتي نمازم به پايان رسيد باغبان نزديك آمد و آهسته گفت: «حالا جامعه بخوان»
شگفت زده پرسيدم: «جامعه!؟»
پاسخ داد: «زيارت جامعه، مگر نميخواستي به دوستانت برسي؟»
پوزخندي زدم و گفتم: «زيارت جامعه چه ربطي به پيدا كردن قافله دارد؟ زيارت جامعه را بايد كنار صحن و سراي امامان خواند!»
به ياد فضاي روحاني اين زيارت افتادم. دلم هواي زيارت كرده بود اما فقط چند جملهي اول آن را حفظ بودم. شروع به خواندن ابتداي زيارت كردم: « السّلام عَلَيْكُم يا اَهل البَيتِ النّبوه و موضع الرسالة...»
باغبان گفت: «عليك السلام»
زيارت را ادامه دادم: «السلام علي ائمه المهدي و مصابيح الدجي...»
دوباره باغبان جواب سلامم را داد.
از كارش تعجب كرده بودم اما جاي گفت و گويش نبود چرا كه با گفتن هر جمله از زيارت جملهي بعد به زبانم ميآمد. زيارت جامعه با اشك و آه به پايان رسيد. باغبان جلو آمد و گفت: «حالا عاشورا را بخوان كه ديگر دارد كارت درست ميشود»
من زيارت عاشو را را حفظ نبودم. با خود گفتم: «حالا كه توانستم زيارت جامعه را به اين بلندي بخوانم شايد بتوانم زيارت عاشورا را هم بخوانم»
رو به قبله ايستادم و شروع كردم: «السلام عليك يا اباعبدالله، السلام عليك يا بن رسول الله...»
دوباره آن نيروي قبلي به سراغم آمده بود. با خواندن هر خط خط ديگر به يادم ميآمد. هنگام خواندن اين زيارت باغبان به شدت گريه ميكرد و شانههايش به شدت ميلرزيد.
زيارت عاشورا هم به پايان رسيد. باغبان افسار الاغي را بر دست گرفت و جلو آمد. رو به من كرد و گفت: « بلند شو، ميخواهم تو را به قافلهات برسانم»
خندهام گرفت و گفتم: «دو تايي با يك الاغ؟ حتماً خيلي هم زود ميرسيم»
چارهاي نبود. سوار شدم. به سراغ اسب رفتيم. افسارش را كشيدم كه به دنبال ما بيايد. اما اسب از جايش تكان نميخورد. دوباره تلاش كردم، اما فايدهاي نداشت. باغبان افسار اسب را از من گرفت. اسب بدون هيچ مقاومتي از جاي خود حركت كرد. به راه خود ادامه داديم. باغبان پرسيد: «چرا نماز شب را به فراموشي سپردهايد؟ چرا زيارت جامعه را نميخوانيد؟ چرا عاشورا را ترك كردهايد؟»
من سخني براي گفتن نداشتم و فقط گوش ميدادم.
با خود ميگفتم: «اهالي اين منطقه تركي صحبت ميكنند و مذهب آنها هم مسيحي است پس چگونه اين مرد به خوبي فارسي حرف ميزند و مذهبش هم با ما يكي است.»
حسابي گيج شده بودم. لحظاتي بعد باغبان به صدا در آمد: «اين هم از دوستانت نگاه كن دارند نماز صبحشان را ميخوانند»
خداي من! چه ميديدم، چگونه ممكن بود؟! ما كه هنوز راهي نيامده بوديم! باور كردني نبود اماا چشمهايم درست ميديد!
با خوشحالي از الاغ پايين پريدم. سوار اسب خودم شدم. لگدي به آن زدم تا به راه بيفتد. اما اسب از جايش تكان نميخورد. باغبان جلو آمد و دستش را روي اسب گذاشت. اسب آرام به راه افتاد. در حين حركت همهي حوادث را در ذهنم مرور كردم. آنچه در باغ گذشته بود و آنچه بيرون باغ اتفاق افتاده بود، از ذهن گذراندم.
نه، چنين چيزي باور نكردني است! غير ممكن است! چرا من از آن همه نشانه به راحتي گذشتم؟ نكند او خودش باشد؟!
قلبم به تپش افتاد. هيجان وجودم را فرا گرفته بود. بدنم ميلرزيد. ترسيدم برگردم و او را نبينم. افسار اسب را كشيدم و به عقب برگشتم اما از او خبري نبود. از اسب پايين پريدم به دنبالش به اين سو آن سو دويدم اما اثري از او ديده نميشد.
خودش بود. ميدانم خودش بود. من نادان بودم كه او را نشناختم. حالا ديگر امام زمانم رفته بود.
1. امنيت راهها و شهرها
● از حضرت ابوعبدالله صادق (ع) روايت است كه فرمود: هرگاه حضرت قائم (عج) قيام كند، به عدالت حكم ميكند و در زمان او ستمكاري برچيده ميشود، به وسيلهي آن حضرت امنيت در راهها برقرار ميگردد و زمين بركاتش را بر ميآورد و هر حقّي به حقدار ميرسد.
● حضرت صادق دربارهي ظهور حضرت مهدي فرمودند: پيرزن ناتوان از مشرق به قصد سفر به مغرب بيرون ميرود، هيچ كس او را خشمگين ننمايد.
(مكيال المكارم، ج 1، ص 91)
2. بخشش آن حضرت
● از حضرت ابوجعفر باقر (ع) در وصف حضرت قائم (عج) آمده است: و تمام امور دنيا از برون و درون زمين در خدمتش جمع ميشود، پس به مردم ميفرمايد: بياييد به سوي آنچه در راه رسيدن به آن رحمهايتان را قطع كرديد و خونهاي حرام ريختد و محرمات خداوند ـ عزّ و جلّ ـ را مرتكب شديد، آنگاه آنقدر ميبخشد كه هيچ كس پيش از او نبخشيده است.
(مكيال المكارم، ج1، ص95)
3. تجديد بناي اسلام
● از حضرت صادق (ع) روايت است كه فرمود: هنگامي كه قائم به پا خيزد مردم را بار ديگر به اسلام دعوت كند و آنها را به امري كه از بين رفته و عموم مردم از آن جدا گشته و به گمراهي افتادهاند، هدايت فرمايد. براي اين جهت حضرت قائم را مهدي ناميدهاندكه به امري كه از آن واماندهاند، هدايت ميكند، و بدين سبب او را قائم ناميدهاند كه به حق قيام ميكند. (مكيال المكارم، ج1، ص 101)
● از امام باقر (ع) روايت است كه فرمود: به تحقيق كه وقتي قائم ما بپا خيزد، مردم را به امر جديدي دعوت خواهد كرد، مانطور كه پيامبر اكرم (ص) دعوت فرمود و اسلام غريبانه آغاز شد و به حال غربت باز خواهد گشت، همانطور كه آغاز شد. پس خوشا به حال غريبان.
(مكيال المكارم، ج1، ص 102)
4. جمع عقلها
● از امام باقر (ع) روايت شده كه فرمود: هرگاه قائم ما به پا خيزد خداوند دستش را بر سر بندگان قرار ميدهد، پس عقلهايشان جمع و حلم و بردباريشان كامل ميگردد.
(مكيال المكارم، ج 1، ص121)
5. راحتي خلايق
● اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: در ملك او درندگان صلح ميكنند و زمين گياهش را بيرون ميدهد و آسمان بركتش را فرو ميريزد.
● از اميرالمؤمنين، حضرت علي (ع) روايت آمده كه فرمود: اگر قائم ما بپا خيزد، آسمان بارانش را فرو ميريزد و زمين گياهانش را بيرون ميدهد، و كينهها و كدورتها از دلهاي بندگان زايل ميگردد، و درندگان و بهائم با هم سازگار ميشوند تا به حدّي كه يك زن، راه عراق و شام را طي ميكند در حالي كه جز بر سبزه و گياه پا نگذارد و زينتهاي خود (يا زنبيل خود) را بر سر دارد و هيچ درندهاي او را به وحشت نمياندازد.
(مكيال المكارم، ج1، ص144)
6. عزت اوليا
● امام باقر (ع) فرمودند: گويي ياران قائم را ميبينم كه سراسر بين مشرق و مغرب عالم را پر كرده باشند. همه چيز حتي حيوانات درنده و پرندگان وحشي از آنان اطاعت خواهند كرد، در هر چيز رضايت ايشان را ميجويند تا آنجا كه سرزميني بر سرزمين ديگر فخر ميفروشد و ميگويد: امروز يكي از ياران قائم بر من گذشت.
(مكيال المكارم، ج1، ص158)
7. قوت بدن و قلب مؤمنان
● امام صادق (ع) فرمود: هرگاه چنان شود، هر مرد از شما نيروي چهل مرد را يابد و دلهايشان همچون قطعهاي آهن گردد كه اگر با آن دلهاي محكم به كوهها حمله كنيد آنها را خواهيد شكافت. (مكيال المكارم، ج1، ص 189)
● امام سجاد (ع) فرمود: هنگامي كه قائم ما بپاخيزد، خداوند از شيعيان ما آفات را دور ميسازد و دلهايشان را مانند قطعهاي از آهن قرار ميدهد و نيروي هريك از مردانشان را به مقدار چهل مرد ميگرداند و آنها حكام و سران زمين خواهند بود.
(مكيال المكارم، ج1، ص189)
● امام صادق (ع) فرمود: در زمان قائم مؤمني كه در مشرق است برادر خود را كه در مغرب است ميبيند و همچنين آنكه در مغرب است برادر خود را كه در مشرق است ميبيند.
(مكيال المكارم، ج1، ص190)
8. اداي قرض مؤمنان
● امام صادق (ع) فرمود: اولين كاري كه مهدي انجام ميدهد، اينكه در همه جاي عالم ندا ميكند: توجه كنيد! هر كس بر عهدهي يكي از شيعيان ما قرضي داشته باشد آن را بگويد، تا اينكه دانه سير و خردل را هم به صاحبان آنها برساند، چه رسد به طلاها و نقرهها و املاك زياد زياد كه همه را ادا ميكند.
(مكيال المكارم، ج1، ص 190)
9. رفع گرفتاريها
● امام صادق (ع) فرمود: هرگاه قائم (ع) بپاخيزد، خداوند از هر مؤمن ناگواريها را دور ميسازد و نيرويش را به او باز ميگرداند.
(مكيال المكارم، ج1، ص 291)
10. نور امام عصر (ع)
● امام صادق (ع) فرمود: وقتي قائم بپا خيزد، زمين به نور پروردگارش درخشان ميشود و بندگان از نور خورشيد بي نياز ميگردند و شب و روز يكي ميشود و مرد در زمان او هزار سال عمر ميكند هر سال برايش يك پسر متولد ميشود و دختر متولد نميگردد، جامهاي به قامت خودش بر او هست كه هرچه قدش بلندتر ميشود آن لباس هم بزرگتر ميگردد، به هر رنگي كه ميخواهد.
● امام صادق (ع) فرمود: هرگاه قائم بپاخيزد زمين به نور پروردگارش درخشان ميگردد و بندگان از نور خورشيد بي نياز شوند و ظلمت برطرف گردد.
(مكيال المكارم، ج1، ص311)
11. جمع عقلها
امام باقر (ع) فرمود: هرگاه قائم ما بپاخيزد خداوند دستش را بر سر بندگان قرار ميدهد، پس عقلهايشان جمع و حلم و بردباريشان كامل ميگردد.
(مكيال المكارم، ج1، ص121)
حضرت مهدی در آیات قرآن
در قرآن، آيات بسيارى وجود دارد كه به شهادت روايات مستند و معتبر، درباره حضرت مهدى(عليه السلام) و قيام جهانى او نازل گرديده است.
در كتاب شريف «المحجّة فى ما نزل فى القائم الحجّة(عليه السلام)» كه توسط محدث بزرگوار، مرحوم سيد هاشم بحرانى و با بهره گيرى از دهها جلد كتب تفسير و حديث، تأليف گرديده، مجموعاً (132) آيه از آيات كريمه قرآن ذكر شده كه در ذيل هر كدام يك يا چند روايت در تبيين كيفيت ارتباط آيه با آن حضرت(عليه السلام)، نقل شده است.
در اينجا به ذكر چند روايت در اين مورد، بسنده مى كنيم:
1. امام صادق (عليه السلام) در باره قول خداى عزّوجلّ:
«هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدّين كلّه و لو كره المشركون»(1)
(اوست خدايى كه پيامبرش را با هدايت و دين حق فرو فرستاد تا آن را بر همه اديان پيروز گرداند اگرچه ناخوشايند كافران باشد.)
فرمود: « به خدا سوگند! هنوز تأويل اين آيه نازل نشده است و تا زمان قيام قائم (عليه السلام) نيز نازل نخواهد شد. پس زمانى كه قائم (عليه السلام)به پا خيزد، هيچ كافر و مشركى نمى ماند مگر آنكه خروج او را ناخوشايند مى شمارد.»(2)
2. امام باقر (عليه السلام) در باره آيه شريفه:
«و قل جاء الحق و زهق الباطل إن الباطل كان زهوقاً» (3)
(بگو حق آمد و باطل از بين رفت، همانا باطل نابود شدنى است.)
فرمود: «زمانى كه قائم(عليه السلام) قيام نمايد، دولت باطل از بين خواهد رفت.»(4)
3. امام صادق (عليه السلام) در بيان معناى آيه كريمه:
«و لقد كتبنا فى الزبور من بعدالذكر أن الأرض يرثها عبادى الصّالحون»(5)
(به راستى بعد از ذكر، در زبور نوشتيم كه بندگان صالح من وارثان زمين خواهند بود.)
فرمود: «تمام كتب آسمانى، ذكر خداست، و بندگان شايسته خدا كه وارثان زمين هستند، حضرت قائم(عليه السلام) و ياران او مى باشند.» (6)
4. امام باقر (عليه السلام) در باره قول خداى عزّوجلّ:
«الذين إن مكّنّاهم فى الأرض اقاموا الصلوة و آتوا الزكاة...»(7)
(كسانى كه اگر آنان را در زمين قدرت بخشيم نماز به پا مى دارند و زكات مى دهند.)
فرمود: «اين آيه درحق آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) است در حق حضرت مهدى(عليه السلام)و ياران او كه خداوند شرق و غرب زمين را تحت سلطه آنان قرار مى دهد و به وسيله آنان دين را پيروز گردانده و بدعتها و باطلها را مى ميراند.»(8)
5. امام سجاد(عليه السلام) زمانى كه اين آيه شريفه را قرائت نمود:
«وَعَد اللّه الّذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنَّهم فى الأرض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكّننّ لهم دينهم الّذى ارتضى لهم و ليبدِّلنّهم من بعد خوفهم أمناً يعبدوننى و لايشركون بى شيئاً» (9)
(خدا به مؤمنان و شايستگان شما وعده داده كه آنان را در زمين همچون پيشينيان خلافت بخشد و دين مورد رضايت خود را براى آنان تمكين و اقتدار دهد و ترس آنان را به امنيّت تبديل كند تا مرا بپرستند و شرك نورزند.)
فرمود: «به خدا سوگند! آنان شيعيان ما اهلبيت هستند، خداوند ـ آن خلافت در زمين و اقتدار بخشيدن به دين را ـ به وسيله آنان و به دست مردى از ما، كه مهدى اين امت است، تحقق خواهد داد و هم اوست كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)در باره اش فرمود: اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد، خداوند همان روز را آنچنان طولانى خواهد كرد كه مردى از خاندان من كه همنام من است فرا برسد و زمين را آنچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد، از عدل و داد آكنده سازد.»(10)
6. امام صادق (عليه السلام) فرمود:
آيه «أمّن يجيب المظطرّ اذا دعاه و يكشف السّوء و يجعلكم خلفاء الأرض»(11)
(جز خدا كيست كه دعاى درمانده واقعى را اجابت كند و بلاء را رفع نمايد و شما را خلفاى زمين قرار دهد؟)
درباره قائم از آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده است. به خدا سوگند، او همان مضطرّ درمانده اى است كه چون در مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزارد و فرج خويش از خدا بخواهد، خداوند دعايش را اجابت كند و بديها را برطرف سازد و او را در زمين خليفه قرار دهد.»(12)
پي نوشت:
1. سوره توبه، آيه 33.
2. كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق ، ج 2 ،ص 670.
3. سوره اسراء، آيه 81.
4. الروضة ، ص 287.
5. سوره انبياء ، آيه 105.
6. تفسير على بن ابراهيم، ج 2، ص 77.
7. سوره حج، آيه 41.
8. تأويل الآيات الظاهرة ، كتاب خطى.
9. سوره نور، آيه 55.
10. تفسير عياشى، ج 3، ص 136.
11. سوره نمل، آيه 62.
12. تفسير قمى ـ ج 2 ص 129.